السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

213

سيره معصومان ( فارسي )

چون رسول خدا ( ص ) به قديد رسيد ، لواها و رايتها را بست و آنها را در اختيار قبايل نهاد و سپس در مر الظهران ، در شب ، فرود آمد و به يارانش فرمود كه ده هزار آتش بيفروزند . خبر حركت پيامبر ( ص ) به قريش نرسيد . آنان از جنگ با پيغمبر ( ص ) احساس نگرانى مىكردند از اين رو ابو سفيان بن حرب و حكيم بن حزام و بديل بن ورقاء ، را براى كسب خبر گسيل داشتند . آنها چون سپاه پيامبر ( ص ) را ديدند ، دچار نگرانى شدند . عباس بن عبد المطلب در همين زمان به مدينه هجرت كرد و با پيامبر ( ص ) در سقيا برخورد . آن حضرت رو به مكه داشت . وى اهل و اثاثيه عباس را به مدينه فرستاد و خود او را دستور داد بازگردد . چون رسول خدا ( ص ) در مر الظهران فرود آمد ، عباس گفت : واى بر روز قريش ! به خدا اگر در سرزمين خود بر رسول خدا ( ص ) بشورند ، با ستيزه وارد ديار آنها خواهد شد و اين هلاك ابدى آنها خواهد بود . آنگاه بر استر سپيد رسول خدا ( ص ) سوار شد و گفت به سوى اراك روانه شو شايد هيزم‌شكن يا كسى را ديدم كه وارد مكه مىشود و آنان را از جايگاه رسول خدا ( ص ) آگاه سازد و آنان به سوى او درآيند و از او طلب امان كنند . او گويد : بيرون شدم و صداى ابو سفيان را شنيدم و گفتم : ابو حنظله ، گفت : ابو الفضل ، گفتم : بله ، گفت : بله ، پدر و مادرم به فدايت چه خبر ؟ گفتم : اين رسول خداست كه به همراه ده هزار تن از مسلمانان به سوى شما آمده است . گفت : چه دستور مىدهى ؟ گفتم : بر سرين اين استر سوار شو تا از رسول خدا ( ص ) برايت امان بگيرم . به خدا اگر او بر تو دست يابد گردنت را خواهد زد . او را پشت استر نشاندم و با او روانه شدم . هرگاه به يكى از آتشهاى مسلمانان مىرسيدم ، مىگفتند ، عموى رسول خدا بر استر رسول خدا سوار است . تا اين كه به آتش عمر بن خطاب رسيديم . او گفت : ابو سفيان ! سپاس خدا را كه بر تو بىهيچ عقد و پيمانى چيره گشت . آنگاه رو به جانب پيغمبر ( ص ) گذاشت و من استر را دواندم و از او جلو افتادم . عمر نزد رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : اين ابو سفيان ، دشمن خداست كه خداوند بىهيچ عهد و پيمانى بر او چيره گشت . اجازه بده تا گردنش را بزنم . من گفتم : اى رسول خدا ! من او را پناه داده‌ام . سپس كنار آن حضرت نشستم و سرش را گرفتم و گفتم : به خدا قسم امروز كسى جز من او را نجات نخواهد داد . رسول خدا ( ص ) فرمود : برو او را امان داديم . صبح فردا او را پيش من آر . چون فردا شد او را پيش رسول خدا ( ص ) بردم . آن حضرت همين كه او را ديد ، فرمود : واى بر تو اى ابو سفيان ! آيا هنوز گاه آن نرسيده كه بدانى جز خداوند يكتا معبود ديگرى نيست ؟ ابو سفيان پاسخ داد : پدر و مادرم به قربانت ! تو چه حليم و كريم و خويش دوستى . به خدا سوگند اگر مىدانستم با خدا ، معبود ديگرى هم هست هرآينه از من كفايت مىكرد . پيغمبر ( ص ) پرسيد : آيا هنوز موقع آن فرا نرسيده كه بدانى من فرستادهء خدايم ؟ ابو سفيان پاسخ داد : در اين باره هنوز اندكى ترديد بجاست . عباس گويد به او گفتم : واى بر تو پيش از آن كه به خدا قسم گردنت را بزند ، شهادت حق را بگو . ابو سفيان شهادت گفت . رسول خدا ( ص ) فرمود : بازگرد و او را جلو كوه در تنگناى دره نگاهدار تا لشكريان خداوند بر او بگذرند . گفتم : اى رسول خدا ! ابو سفيان مردى